تبليغاتX
من و نگارم

من و نگارم

عشقم 6

سياوش

 

(نگار)

پست ثابت 

سياوش نماد پاكی و طهارت بگذر، از آتش درونت بگذر

همچون سياوش از هيمه‌های آتش گرفته‌ ی فتنه‌ ی اغيار بگذر تا پاكيت را به عشقم، به

خودم، به دنيا و روزگارم ثابت كنی!!!

بگذر سياوش من ،با اشكهايم آتش امتحانت را كم شعله ميكنم.

تو نيز شجاع باش،

سپيد بر تن،

كافور زده،

آماده‌ ی نبرد با زندگی، با سختی، با پليدی.

بر اسب روياهايمان بنشين و بگذر از آتشی كه بر خرمن عشقمان افروختند!!!

بگذار پاكيت آنقدر برايم مقدس بماند كه از خونت گلهای زيبای سياوشون بدمند.

بگذار سياوش من، سياوش كيكاووسی باشد كه رستم همچون سهراب از دست

رفته‌اش مرد و پايمرد بارش آورد!

بگذار آنقدر مقدس بمانی كه نامت قسمی باشد بر صداقت و راستی!!!

به دست ناجوانمرد روزگار نشان ده كه تو همان سياوشی كه روزگاری برعشقش،بر

صداقتش، بر رادمنشيش شكی نبود!!!

بگذار چرخ  نامراد زندگی با دستهای تو مراد گونه بچرخند و بار غمهای تلخ روزگارم

 بر شانه‌های ستبرت احساس پوچی كنند!!!

مگذار مرا هيزم آتش امتحان تلخ زندگيت كنند.

مگذار من بسوزم تا تو رستگار شوی.

 مرا بر اسبت بنشان و با هم از هيمه‌های آتش بگذريم تا پاك و مقدس سوار بر بال

 سيمرغ بر قله‌ ی قاف، كاخ خوشبختيمان را بسازيم!!!

سياوش نماد راستی و پاكی!!!

اينها درد دل دختريست پنجه در افكنده با ديو پليد ترديد از عشقی كه نميدانم هنوز

 هست يا نه؟؟؟ نه التماسی برای بازگشتی كه ميدانم شايد سياوش من قدرت امتحان

 نداشته باشد!!!)

 

سياوش...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 1:9  توسط نگار و سیاوش 

دیگه نیستم

 

(نگار)

سلام

من دیگه نیستم

میرم برای همیشه

تا الانم که موندم فکر میکردم دارم کار درستی انجام میدم

ولی اشتباه فکر میکردم

خیلی احترامش و گرفتم

خیلی بهش محل گذاشتم

فهمیدم که لیاقت نداره

خوشحالم که الان فهمیدم

این دومین باری بود که اشتباهم و تکرار کردم ولی دیگه تکرار نمیشه

به راحتی میتونم از این دوس داشتن کذایی و مسخره دست بکشم

(مخاطب قرارش ندادم چون دیگه ارزش اینم نداره برام )

خیلی دوستون دارم

مرسی که تو این مدت تنهام نذاشتین

سعی میکنم که بهتون سر بزنم

به خاطر همه چی ازتون ممنونم

اینم مطمئنم که چوب خدا صدا نداره!!!

 

خداحافظ برای همیشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 12:17  توسط نگار و سیاوش  | 

دلم...

 

(نگار)

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است

دستانم را کمی کنار میزنم

و از لابه لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم.

چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است

جز آینه زلالی که از آن گله دارم

که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد

و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من...

میخواهمت هنوز!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 22:40  توسط نگار و سیاوش  | 

 

(نگار)

 

 

خدا تو را از من نگیرد

 

 

ندیدم از تو گرچه خیری!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 12:16  توسط نگار و سیاوش  | 

دستات

 

(نگار)

 

تازه داشتم باورت می کردم که رفتی

مثل شعری از برت می کردم که رفتی

تازه داشتم دستامو می ذاشتم تو دستات

رفتی و گرمی دستاتو گرفتی

حالا تاریک و سردم،مثل یک شعر تنهام

گرمی دستاتو کم دارم،مثل خورشیدی تو شبهام

دستات،مثل تردی بارون،مثل طعم زمستون

دستات،مثل روح اجابت دعای بارون

تو خیالم میمونه

میدونم

می مونه!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 15:40  توسط نگار و سیاوش  | 

بی تابی!!!

 

(نگار)

 

تاب بیاور بی تابی های کودکانه ام را...

 

وقتی که بودن و نبودنت هر دو عذاب است!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 19:52  توسط نگار و سیاوش  | 

ماهگرد؟؟؟

 

(نگار)

 

شیشه ی مشروب وسط اتاق جا خوش کرده

 و منتظر است که جرعه جرعه خاطرات را بنوشد و مست شود!!!

 

با تردید جرعه ای مینوشم

(بی مزه...

۲۷/تیر/۸۹؟؟؟

من

تو

آغاز ماجرا)

 

جرعه ی بعدی را با اطمینان بیشتری مینوشم

(اولین دیدار

مزه ی تند اضطراب)

 

جرعه ی بعد را با حسی وصف ناپذیر مینوشم

(بوسه ی نخست

شیرین و عاشقانه)

 

خودم را در آینه نگاه میکنم

تو را در چشمانم میبینم!!!

(حرف های عاشقانه

قول و قرارهای زندگی مشترک

مزه اش را فراموش کرده ام...)

 

جرعه ای دیگر مینوشم

هنوز به یقین نرسیده ام!!!

(شهری که پیوندمان را در آن محکم کردیم

کوچه هایش

مغازه هایش

شیطنت هایمان)

 

آه...

بی فایده است...

هر چه بیشتر مینوشم بیشتر در خاطراتمان غرق میشوم!!!

تمام اتفاقات همچون تراژدی در برابر چشمانم میگذرند

۶ماه خاطره...

 

دلم میخواهد همه را به یکباره سر بکشم،شاید...

اما نه!

جرعه جرعه مینوشم که تلخیش را با تمام وجودم حس کنم

تلخ همچون زهر

همچون شکستن پیمانمان!!!

تلخ است

دیگر نمیتوانم

اما ادامه می دهم

می خواهم مست شوم...

(دوری

کابوس

گریه های شبانه

...)

اشک هایم دیگر تاب نیاوردند و خود را روانه ی گونه هایم کردند

همراه هر قطره اشک یکی از خاطراتمان از چشمانم می افتد!

دیگر نمی خواهم آنها را نگه دارم میگذارم از چشمانم بیفتند...

جلوی آینه می ایستم

دیگر تو را در چشمانم نمی بینم!!!

خاطراتی را میبینم که بر روی گونه هایم جاری شده و زمین می خورند...

تمام شد

دیگر نمی نوشم

دیگر خاطره ای نمانده است

همه را به دست فراموشی سپردم در این لحظه!!!

.

.

.

.

.

و بازهم به آینه خیره می شوم

دستم را فرو میبرم در موهایم

همان هایی که تو دوستشان داشتی و ...

آه

نه

 لعنتی

دیگر تویی وجود نداری و من به هیچ یک از خاطراتمان نمی اندیشم

من اینگونه مست می شوم!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 21:7  توسط نگار و سیاوش  | 

خاطرات

 

(نگار)

 

دیر یا زود حمله خواهند کرد

 

خاطراتی که زبان آدمیزاد نمی‏فهمند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 22:22  توسط نگار و سیاوش  | 

شب بخیر

 

(نگار)

 

خودم را به خواب زده ام؛

تحمل بیداری را ندارم.

خوب میدانی که خودم را به خواب زده ام

و صدای فریادم را در سکوتم میشنوی

دارم تحلیل میروم

ترسیده ام

عمیقا ترسیده ام

باید از این خواب به خواب دیگری بروم

رویایی که صادقانه باشد

خوابی که در آن حرف و قول ، حرمتش را در عمل نشان دهد

خوابی که اسراف محبت نداشته باشد

خوابی که بعد از آن بیداریِ روشنی باشد

چشم که باز میکنم

نه تو باشی

نه صدایت

و نه حتی شعرهايت

صدایی میگوید :"میشود"

میروم که بخوابم

شب بخیر

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 0:9  توسط نگار و سیاوش  | 

نگار تنهاااااا

 

(نگار)

چرا؟؟؟

واقعا چرا؟؟؟

واقعا چرا همیشه من؟؟؟

دیگه بسمه...

نمیخواهم ادامه بدم

نمیخوام بندگی کنم و از شما خدا، خدایی نمیخوام ببینم

رهام کن و منو بسپار به باد

بذار خودم باشم

بذار تو دیگه از کارام سر در نیاری

خسته شدم از بودنت

بودنی که فقط داره عذابم میده

میخوام تنهام بذاری

تنهای تنها مثل همیشه

هرچقدر که بهت نزدیکتر میشم بیشتر عذابم میدی

میخوام ازت دور باشم دور دور

دیگه از مبارزه خسته شدم

از خودمم خسته شدم

از شما هم خسته شدم

میخوام بهتون بگم:

خدایی که هستی و فقط من و بدبخت میبینی

کم آوردم

از بودنت کم آوردم

داد میزنم ومیگم

 

 خدایا من کم آوردم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 16:47  توسط نگار و سیاوش  |